آبله مرغون....

سلام
یادمه تازه ۳ ماه بود که نامزد(عقد )کرده بودیم ،به خاطر همین هنوز کمی رودربایستی داشتم با خانواده ی مادر شوهرم.البته هم من میرفتم خونه ی اونا میموندم هم احسان میومد خونه ی ما .
تا اینکه زد و خواهرم  آبله مرغون گرفت (از همکلاسیش توی مدرسه واگیر کرده بود)  ،خلاصه منم حسابی مراتبه مراقبت و دوری و این حرفا رو به جا آوردم که یه وقت نگیرم ازش ،البته
مامانم هم میگفت  وقتی یک سالم بوده یه بیماری خیلی خفیف گرفتم که دکتر گفته مشکوک  به آبله مرغونه،وقتی هم کسی یه بار گرفته باشه دیگه نمیگیره...........
خلاصه گذشت و خواهرم طفلی خوب شد.....
حدوده ۳ هفته بعده  مریضی خواهرم بود،ما هم دیگه تو اون حال و هوای مریضی و این حرفا نبودیم.
یادمه از صبح بدنم خیلی درد میکرد مخصوصا دست و پام،انگار یه کامیون از روم رد شده بود،خونه ی مادر شوهرم اینا هم بودم،
احسان هم میگفت شاید دیشب پتو از روت رفته کنار و باد کولر مستقیم خورده بهت ، واسه همین بدنت درد میکنه ........خلاصه واسه شام رفتیم بیرون (پارک ملت )....
شب که امدیم خونه،قبل از خواب داشتم آرایشه صورتمو تمیز میکردم،که دستم خورد به یه چیزی روی دماغم (من چون صورتم جوش نمیزد هیچ وقت،مسلما عادت هم نداشتم به همچین چیزی)،
خلاصه دستم خورد به یه چیزی دونه مانند، منم فکر کردم مثلا  تیکه ای از ریملمه یا یه همچین چیزی ،با ناخنم کشیدم روش ،بعد دیدم آخ هم دردم اومد هم دستم کمی مرطوب شد .....
،خلاصه که سرتون رو درد نیارم،همون موقع در مرحله ی عوض کردن  لباس ۴ یا ۵ تا دیگه هم دیدم که احسان رو صدا کردم و فهمیدیم آبله مرغون دارم ............
فردا صبحش که بلند شدم هم گلوم به شدت درد میکرد ،هم دونه ها رو بدن و صورتم بیشتر شده بود،رفتیم دکتر و تشخیص همون بود که حدس میزدیم. به همراهه یه سرماخوردگی شدید ..........
وقتی مامانم فهمید اصرار کرد که به سرعت با آژانس  برم خونمون ،از اون اصرار و از مادر شوهر و پدر شوهر من انکار ،که امکان نداره بزاریم بیاد و باید همینجا بمونه تا خوب بشه ..........
توی این یه هفته ی که من انجا بودم و مریض و غر غرو و خال خالی و بی ریخت و بی حال و صد تا چیز دیگه  ،این دو تا فرشته به اضافه ی احسان عزیز،مثله پروانه دوره من میگشتن .....
هیچ وقت یادم نمیره کمپوت های آناناسی که پدر شوهرم برام میخرید و میاورد خونه و سوپ ها و کمپوت های هلویی که مادر شوهرم خودش  برام درست میکرد ،مثله فرزنده خودشون شایدم بیشتر ازم مراقبت کردن،بهم بی وقفه محبت کردن ............
انجا بود که فهمیدم کجای دنیا هستم،فهمیدم خدا چه قدر دوستم داره که من الان اینجام  ،فهمیدم چه قدر یه نفر ممکنه خوب باشه..........
و هزاران چیز دیگه مثله این که سبب  شده الان که من اینجام  توی امریکا و دور از همه ،اگر ۲یا ۳ روزی یه بار با مامانم حرف میزنم ،حتما باید با   اونا هم حرف بزنم و صداشون رو بشنوم چون دلمون برای هم تنگ میشه .....
وقتی رسیدیم ایران  توی فرودگاه همون قدر برای اونا دلتنگ بودم که برای پدر مادر خودم ....همون قد توی آغوش  پدر شوهرم اشک ریختم که توی  آغوش  پدرم ...........و و و ..............
ولی خوب همه ی این چیزا که گفتم معنیش  این نیست که بگم همیشه با هم تفاهم داشتیم ،به هر حال اختلاف سلیقه به خاطره سن و خیلی چیزای دیگه پیش میاد ..اما هیچ وقت حریم هم رو نشکستیم ،همیشه سعی کردیم همدیگرو نرنجونیم و...........
اگه ما جوونا کمی صبر و حوصلمون رو ببریم بالا ،اگه کمی آسون بگیریم،اگه سعی کنیم شاد باشیم ،کدورت کمتر پیش میاد.....
مثلا پدر شوهر من خیلی آدم رکی هست و همه چیز رو به آدم رو در رو میگه ،هم نقطه ضعفی اگه داشته باشی میگه و هم اگه چیزی به نظرش زیبا یا خوب بیاد،خوب وقتی از من تعریف میکنه جلوی فامیل و من غرقه خوشحالی و غرور میشم،مسلمن وقتی هم نقطه ضعفه منو میگه نباید ناراحت بشم .........
و چیز هایی از این قبیل ..........
فقط میخواستم بگم اگه میبینید رابطه ی  دلنشینی با خانوادی شوهر ندارد،میدونید که هیچ چیز یه طرفه نیست....... 
شاید الان بهم بگین  که تو دور هستی واز قدیم گفتن  دوری و دوستی و این حرفها........ باید بگم برای داشتن یه رابطه ی خوب یا یه رابطه ی بد ۱ سال هم کافیه ....
کما اینکه میبینم کسایی که فقط ۶ ماهه نامزد کردن،و مثله کارد و پنیر میمونن(عروس ومادرشوهر) با هم..........
قصده من از نوشتن این پست فقط یاد آوری خاطره های خوب برای خودم و شما بود و بیان کردن تجربم .همین
چون کوچکتراز اونم که نصیحتی بکنم .........
،آرزو میکنم که همیشه دلتون شاد و لبتون پر خنده باشه و از لحظه لحظه ی زندگیتون لذت ببرید...........
پ ن ١:اینم  بگم که تنها اثری که از آبله مرغون روی بدنم یادگاری  موند ،همونی بود که  شب اول با ناخن از دماغم کنده بودمش
پ ن ۲ :اینم جالبه بگم که اولین روز زن هم که ما باهم رسما زن و شوهر بودیم دقیقن توی اوج  بیماری و خال خالی بودنه من بود که احسانم یه دستبند خیلی خوشگله ایتالیایی به من هدیه داد
/ 5 نظر / 11 بازدید
کمند

سلام عزیزممم چقدر خوبه که اینهمه روابط خوبی دارین که البته این اتفاقی نیست و بخاطر مهربونی و خوبی و مدیریت خوب روابط از هردوطرفه. ایییییییی گفتی آبله مرغون و کردی کبابم.منم نمی دونم گرفتم یا نه؟؟!!! حالا باید برم آزمایش بدم خدا کنه گرفته بوده باشم[متفکر]

الهام

سلام خال خالی دیروز صاف و صوف امروز یادم می یاد اون روزها رو . انگار خیلی دور بودن. خدا رو شکر که الان همه چی خوبه. همه سلام می رسونن. مواظب خودتون باشید. به امید دیدار

فاطمه

سلام. چقدر خوبه که بزرگترها با مهربونیهاشون این احساس قشنگ رو در جوونها به وجود بیارن و قلبا عروس یا دومادشون رو عضوی از خانوادشون بدونن. واقعا باید به چنین فرشته هایی تبریک گفت انشالا که همیشه سلامت باشن.[ماچ]

مژگان

چقدر خوبه رابطه متقابلا با احترام. تعریفات از ابله مرغون خیلی جالب و دقیق بود. یاد خودم افتادم

شیرین

سلام سونیا جان. خوبی خانمی؟ چه مادر شوهر و پدر شوهر خوبی داری خدا حفظشون کنه .من همیشه دوست داشتم پدر شوهر داشته باشم ولی متاسفانه در قید حیات نیست . [ماچ]