خاطرات ....

بچه ی درس خونی بودم ،سوم راهنمایی با معدله ۱۹.۷۸ قبول شدم و رفتم اول دبیرستان....هنوزم که هنوزه تلخی ساله اول دبیرستان زیره زبونم میاد.........
از همه ی  سالها بیشتر درس خوندم و از همه ی سالها نمره های بد تری گرفتم.!!!!! من آدم ریاضی و فیزیک نیستم ........خلاصه که ترمه اول ریاضی رو شدم ۹.۷۵ .......دنیا برام تیره و تار شد.
اصلآ امکان نداشت...غیره قابله قبول بود برام. تک شده بودم.!!!!....من؟انقدر تو مدرسه گریه کردم که چشمم شد اندازه ی یک عدس ..
 تا رفتم خونه...مامان و بابام حتی  یک کلمه  در باره ی این قضیه باهام حرف نزدن...چه قدر فهمیده بودن که به روم نیاوردن...... 
البته که ترمه آخر همه ی درسا رو  با نمره ی نسبتا خوب و ریاضی  و فیزیک رو با نمره ی  متوسط پاس کردم...
 خلاصه گذشت  و ما اون سال از اون محله اسباب کشی کردیم و رفتیم یه جای غریب...یعنی باید مدرسه هم عوض میشد...خیلی ناراحت بودم،خیلی....آخه چون شاگرد زرنگ بودم همیشه هر مدرسه ای  
میخواستم برم به راحتی قبولم میکردن اما اون سال معدلم از ساله قبلش حدوده ۲ نمره کاهش پیدا کرده بود!!!!
خلاصه که احساسه بدی داشتم روزه اوله مدرسه..از دوستام جدا شده بودم...محله ی جدید...آدم های جدید...دوسشون نداشتم....
علیرغم  تلاشی که همه ی فامیل (به جز مامان و بابای عزیزم)برای منصرف کردنه من کردن ، اما من رو حرفم موندم و  رشته ی مورده علاقم  رو انتخاب کردم ...
روزای اول خوب نبود،غریب بودم،خلاصهگذشت  و با همه آشنا شدم و دوستای جدید وبسیار بسیار خوبی پیدا کردم(میترا و مینا و مژگان)  ...با ۳ تاشون خیلی صمیمی شدم(با دو تاشون از همون دوم دبیرستان به بعد و با سومی از پیش دانشگاهی) ...که هنوزم که هنوزه حده اقل دوبار در ماه به  من زنگ میزنن  و منم همینطور....عکسه یکیشون رو تو یکی از پستام گذاشته بودم..
شیفته ی پسر کوچوله ی  چشم درشتشم ....برای تولد و سالگرد ازدواجم زنگ میزنن...منم زنگ میزنم...از ما ۴ تا، من که اینجام....این دوستم میترا  ۸ ماه قبل از من عروسی کرد...
یکیمون هنوز مجرده...یکی هم ۸ ماه بعد از من عروسی کرد.....
اینا همه مقدمه بود که یه چیز دیگه رو تعریف کنم ...همین سال دوم دبیرستان من خیلی درسم خوب بود چون درس ها رو دوست داشتم،همیشه داوطلبی درس جواب میدادم،همیشه اولین نفر کنفرانس میدادم و.....اما
 همیشه نفره دومه کلاس میشدم ...مسلمن از اونی که نفره  اول میشد خوشم نمیومد..اونم همین طور..با هم کل کل داشتیم..به هم تیکه مینداختم...خلاصه اینجوری ....از همینجا با میترا و مینا رفیق فابریک شدیم ...
ساله سوم دبیرستان هم خداروشکر دیگه با اون رقیبم تو یه کلاس نیوفتادیم و فقط از دور هم رو که میدیدیم برا هم پشته چشم نازک میکردیم ...
گذشت و ما رفتیم پیش دانشگاهی که میترا  با دوست پسرش عقد کرد(شوهره الانش) و دیگه پیش دانشگاهی نیومد...موندم من و مینا.....
باز با رقیب جان همکلاس شدم اما اینبار طولی نکشید که شدیم دوست جون جونی ... راستش چه جوریش رو یادم نیست ....
خیلی صمیمی شدیم....یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید.....مژگان خیلی خیلی مهربون بود ..اصلان نمیتونم بگم چه لحظاتی با هم داشتیم...به شدت با هم رفتو آمد میکردیم....خانواده ی من عاشقه اون شده بودن و خانواده ی اون عاشقه من.....خونه ی هم میرفتیم..حتی  شبا میخابیدیم .....با هم درس میخوندیم...کنکوری بودیم دیگه....ماهه آخره کنکور مدرسه یه اردو برای نفرات اوله مدرسه برگزار کرد....که کلا از سه تا رشته که تو مدرسه بود ، مدرسه ۳۰ نفررو  انتخاب کرد ...من و مژگان هم بودیم...
این اردو اینجوری بود کهکل مدرسه رو در اختیاره این ۳۰ نفر قرار میدادن....به همراهه مشاوره تحصیلی و....خلاصه از ۷ صبح تا ۱۰ شب ما تو مدرسه بودیم  و درس میخوندیم ....صبحونه نهارا....
خدا میدونه چه خاطراته نابی دارم از اون دوران .....انقدر به هم وابسته بودیم که نمیتونین تصور کنین...جوری که ما از ۷ صبح تا ۱۰ شب با هم بودیم اما ۱۰:۳۰ که میومدیم خونه بازتا ۱۱ که بخوابیم اون حداقل ۳ بار زنگ میزد خونمون.....
خلاصه گذشت و من دولتی اون چیزی که میخواستم نشد اما آزاد رو همون انتخابه اولم قبول شدم ...اما اون سراسری رتبش ۹۰۰ شد....و رفت دانشگاهه علامه...
یادش به خیر حتی ثبته نامه دانشگاهمون رو باهام رفتیم..یعنی اون با من اومد و منم با اون رفتم.....
خلاصه که من فروردین همون سال با احسان نامزد کردیم...جشنه عقدمون خیلی خودمونی  بود  و فقط فامیله نزدیک بودن..مثله عمه،عمو،خاله،دایی ....اما خوب مسلمن مژگان هم بود .....
بعد از جشن ما ..یعنی حدوده  ۱ هفته بعدش دایی عزیزم که خیلی دوسش دارم وبا هم صمیمی هستیم و  هم سنه احسانه، اس ام اس داد که عاشق شده.......عاشقه  کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بلهههههههههههههههههه مژگان خانوم ..... خلاصه بعد از طی شدن یه سری مراحل اینا قرار  شد بیشتر با هم آشنا شن و شدن...و دقیقن ۵ روز قبل از عروسی ما عقد کردن و مژگان خانوم شد زندایی بنده....
موقع عروسیشون ما تازه ۶ ماه بود اومده بودیم امریکا و ما نتونستیم باشیم..خدا میدونه من چه قدر اشک ریختم ......
الان هم ۱ سال و نیم از عروسیشون میگذره ...عاشقه همن....داییم هر وقت منو میبینه میگه من مدیونه توام....
الان داشتم عکسمون  رو میدیدم یه دفع همه ی اینا از تو ذهنم رد شد گفتم بنویسمشون .....
                        ******************************************
 
پ ن ۱ :اسمه این دوستم الهام هست و فامیلش مژگانی هست، اما من هنوزم که هنوزه همون مژگان صداش میکنمنیشخند
پ ن ۲:ببخشید زیاد حرف زدم....
پ ن ۳:این عکس رو از ایران برام فرستادن ما هم که فعلا عکسه برفی نداریم گفتم اینو بزارم ببینید (با اجازه ی صاحب عکس)لبخند
/ 38 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sonia

منم می خوام !!!! رمزو میگما لفطا" لفطا" لفطا"[منتظر]

فاطیما

سلام خانوم خوشگله...مرسی رمز دادی اما باز عکسای قشنگتو نتوننستم ببینم..اوم

سمیرا

سلام دوست من خوشحال میشم از حضورت...[گل]

sama

salam akh ke cheghadr ghashang neveshti.man az webloge soniya va varshan peydat kardam fek konam hamsenim koli ham ke kadbanoyi khanum man axato nadidam[چشمک] age dust dashti ramz bede mamnun boos [ماچ]

sama

SALAM DOBARE POSTE PAYINO KHUNDAM DIDAM mesle man ashpazi dust dari bebin man az site tayebe kheili chiza yad gereftam.emtehan kon linkame hatman bebin koli khoshmazas ajab jeleyi honarmand [ماچ]

فاطیما

[ماچ]دیگه دوسم نداری؟دارم وبلاگم رو جمع میکنم ...نمیای خداحافظی؟[نگران][ناراحت]

فاطیما

من عاششششششششششششششقتم دوست عزیزم..خصوصی داری[ماچ]

سحر

خیلی این پستتو دوست داشتم عزیزم بوس

مهدخت

چه خاطرات شیرینی.امیدوارم خاطرات سال های بعدتون شیرین تر هم باشه[قلب]