از هر دری سخنی ..........

سلام
بالاخره تونستم بیام و بنویسم
الان ساعت ۴:۳۰ عصر سه شنبه است
۴ روز تعطیلی داشتم و خوردم و خوابیدم ،حالا دو باره فردا باید برم سره کار خوب معلومه که آدم تنبل میشه دیگه ........خمیازه
من معمولا ۳ یا ۴ روز در هفته  میرم سره کارمژه .احسان جونم ولی غالبا ۵ روز میره........قلب
 
امروز واسه ناهار قورمه سبزی درست کرده بودم،خوشمزهاحسانم چون ۱ ساعت وقت ناهاری داره امد خونه با هم غذا خوردیم و رفت .
حالا موندم واسه شام چی درست کنم که هم امشب شام بخوریم و هم فردا واسه ناهار جفتمون بمونه ..........سوال
دیشب با مامان اینای احسان جون از طریقه اینترنت صحبت کردیم و  همدیگرو دیدیم لبخند.
بعدش هم که فهمیدیم خواهرش هم خونست زنگ زدیم بهش و حاله  اونم پرسیدیم
آخه فکر کنم ۲ هفته بود که بهش زنگ نزده بودیم ،هیپنوتیزمخواهر احسان جان ۶ ماهه بارداره و ما خیلی ذوق مرگ هستیم .....مژه.
آخه من تا حالا نه خاله شدم نه عمه نه زنمو نه زن دایی نه هیچی دیگه....ناراحت
البته خاله که نمیشد  بشم چون من از خواهرم ۵ سال بزرگترم،عمه هم نمیتونم هیچ وقت بشم چون برادر ندارم،زن عمو هم که فعلا نشدم،اینه که خیلی ذوق دارم که میخوام زن دایی بشم  ..............
آخه من کلان عاشقه نینی هستم،واسه هامین هی این وبلاگ های نینی هارو میخونم و  حال میکنم   و هی  دلم قنج میره ........لبخند.
البته که فعلا نینی نمیخوایم با اجازه  خدا جونم..........گاوچران 
خوب دیگه برم که باید یه دوش هم بگیرم............
آخ آخ کرایه خونه رو هم که یادم رفت ببرم بدم به آفیس سبز......اینا هم که تا ساعته ۶ بیشتر  نیستن،،،،،،،،،،،
 
/ 4 نظر / 10 بازدید
کمند

آخ آخ بعد از چندروزتعطیلی واقعا سخته آدم بخواد بره سرکار.پیشاپیش خسته نباشی.

کمند

کجایی سونیا جونم؟چرا نیمنویسی؟نگرانت شدما.زودی بیا یه خبری اقلا از خودتون بده.دلمم برات تنگیده

لیلا

سلام گلم خیلی قشنگ مینویسی.... همه احساساتتو میریزی تو دستات واسه نوشتن... داشتم وبتو از اول میخوندم ظاهرا توام مثل منی!! بیا پیشم

مهین

سلام سونیا جون اولین مطلب وبت رو خوندم می خواستم بیشتر باهات آشنا بشم خیلی زیبا و روون و بااحساس می نویسی ان شالله خوشبخت باشین و خدا توی غربت همیشه همراتون باشه به من و دخملم هم سر بزن [ماچ]