اعتراف میکنیم!!!!!

سلام بچه ها !
 
صمیم توی وبلاگش یه پست جدید گذاشته و توش ۱۰ تا اعتراف کرده، منم خوشم اومد،شمام اگه دوست دارین امتحان کنید!
اینم از اعترافااته سونیا خانوم !
 
 
۱:اعتراف میکنم هر چه قدر  عاشقه غذا  درست کردن هستم اما بی نهایت با ظرف شستن مشکل دارم حتا همین آب زدن به ظرف
  ها و گذاشتن توی ماشین!
 
۲:اعتراف میکنم با وجوده ۲۲  سال و اندی سن، شب ها احسان باید با چماق بالای سرم بایستد تا بنده مسواک بزنم،
 
خوب چی کار کنم واقعن به نظرم مسواک زدن تو شب اونم وقتی حتا جون نداری خودتو تا تخت بکشونی عذابه علیم میباشد!تازه بعضی شب ها هم الکی خودم را به خواب زاده ام که از زیرش در برم!
 
 
۳:اعتراف میکنم دوست دارم وقتی میرم توی آشپزخانه و مشغوله غذا  درست کردن میشم،هر چیزی رو که برمیدارم(مثل ادویه و ..) رو مجبور نباشم برگردونم سرجاش
 و خودش بره سره جاش،یا شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــازیکی باشه هی پشته سرم جم کنه اینارو تا من با لذت به آشپزی کردنم برسم!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز
 
۴:اعتراف میکنم کلان ادامه دقیقه نودی هستم و عادت ندارم کارهام رو زود تر از موعد انجام بدم(اینجا رگه شیرازیم کمک کرده) و طفلی احسان رو بیچاره کردم با این اخلاقه بدم!شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز
 
۵:اعتراف میکنم با دیدن نینی دست و پام شل میشه ومثلا  اگه تو مهمونی هستیم حتما میرم کنار اون فردی که نینی داره میشینم  و کلا بیخیاله بقیه میهمانان میشم  !
 
۶:اعتراف میکنم یه بار وقتی کلاس چهارم  دبستان بودم اسمه دوستم رو به جای اسمه خودم رو  برگ امتحانم نوشته بودم ،البته دلیلی برای این کار وجود نداش چون نمرم همیشه بالا بود و نمیدونم دقیقا علتش چی بوده!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
 
۷:اعتراف میکنم اولین باری که احسان رو ملاقات کردم،دقیقا وقتی داشت برام دست تکون میداد  و خداحافظی میکرد یه حسی توی دلم گفت مطمئن باش با این ازدواج خواهی کرد(که البته اون موقع اصلان باور نکردم چون نه تو دیدار اول عشقی وجود داشت و نه شناختی داشتیم) که دقیقا ۲ سال و ۶ ماه بعد از اون روز ما عقد کردیم!شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
 
۸:اعتراف میکنم توی اون دو هفته که تنها ایران بودم و احسان نبود هر روز رفتم توی دستشویی (که کسی نفهمه)و گریه کردم !(لوس هم نیستم)شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے
 
۹:اعتراف میکنم به طرز وحشتناکی از بوی عرق حالت تهوع میگیرم،حالا چه زن باشه طرف و چه مرد! 
 
۱۰:اعتراف میکنم وقتی ۱۶ یا ۱۷ ساله بودم برای  شیو کردن دست و پام از خمیر ریش بابام استفاده میکردم!!!!! و طفلی بابام هی میگفت من نمیدونم چرا انقدر اینا زود تموم میشن!
 
خوب دیگه فکر کنم حسابی بهم خندیدین  دیگه بسه!البته حتما بازم هست اما الان
دیگ حضور ذهن ندارم !شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز
/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان دکتر پارسا

خیلی جالب بود

تی تی

سلام. اين ادرس جديد وبمه. اول اينكه به خاطر اينكه چند نفر اشنا وبم رو داشتن اول رمزيش كردم بعد فهميدم از تو نظرات وبم متوجه متنهام ميشن . اصلا هم راحت نميتونستم باهاتون درد دل كنم براي همين وبم رو جابه جا كردم و فقط و فقط وبم رو به دوستاي لينكم ميدم. الان تو وب جديدم ميخوام در مورد همه چيز حرف بزنم اونجا درباره خيلي چيزها نمي تونستم راحت بنويسم. از اونجايي كه من به شما اعتماد كردم : 1- لطفا ادرس وب جديدم رو به كسي نديد. 2- تو وب جديدم اسمي از افتاب ايراني نياريد. 3- لطفا وب جديدم رو نيز به لينكهاتون اضافه كنيد . و در لينكهاتون هيچ اسمي از افتاب ايراني نياريد. 4- وبم رو به اسم كافه تي تي و همسرش لينك كنيد. باتشكر دوستتون دارم يه عالمه.

گلدونک

اعتراف میکنم این اخری رو شاید احسان هم نمیدونسته میدونسته منم برای مسواک با تو موافقم احساس میکنم خواب از چششم میپره بعد از مسواک

جوجو

سلام خیلی با مزه بود اعترافاتت [قلب]

فاطیما

با اعترافاي شماره 3 و 4 و 9 باهات تفاهم دارم عزيزم... خوشم اومد از اين پست ..تولد ميكا خوجمله هم مبالكه..[هورا][ماچ]

تي تي

شماره9 و 3 و4 دقیقا موافقم. دوتا از اعترافام هم نمیتونم بگم چون تا اخر عمر باید پیش خودم بمونه. من ظرف شستن رو دوست دارم اما از گردگیری متنفرم. بیا وبم.

زهرا

سلام سونیا جان من از وب گلدونک جون اومدم بیشت کمی از مطلبتو خوندم وبسیار از اعترافاتت خوشم اومد مخصوصا اون خمیر ریش بابات[قهقهه]اگه دوست داشتی باهم دوست باشیم برام ی کامنت بزار تا لینکت کنم [ماچ]

ف.آ

خیلی بامزه بود..شکلکادیگه آخرش بود

هما

از آشنایی تون خوشحالم

زهرا

سونیا جان باهم دوست میشیم من لینکت کردمممممممممممم[خجالت][زبان]