من وهمسفر زندگیم

سلام سلام صد تا سلام به دوستای خوبم Hello
دلم براتون تنگ شده بود ،فقط نمیدونم چرا حس نوشتنم نمیومد،خدایی یک هفتست دارم تلاش میکنم بنویسم ولی نمیشه...
بله،ما رفتیم ایران و برگشتیم ،اگه از بعضی چیزاش بگذریم میشه گفت سفرخوبی بود و خوش گذشت...... 
نکات مثبت و منفی سفرمون رو میگم براتون
البته منفی که نمیشه گفت،چیزایی که یه کم مارو  اذیت کرد
۱-ما قرار بود که ۵ فروردین ایران باشیم،اما به دلایلی که نمیدونم به چه جهت به وجود اومد ما با یه ضرر  مالی نسبتا زیاد و چهار روز تاخیر رسیدیم تهران (پولی رو از دست دادیم که برای برگشتمون و انجامه کارای  دیگه روش حساب کرده بودیم )،ولی خوب به قول  خانواده ها و دوستامون حتما صلاحه خدا توش بوده....
۲- توی فرودگاه لوس آنجلس فقط ایرانی هارو به شدت بازرسی میکردن،تمامه وسایل رو میریختن بیرون و بازرسی بدنی (البته با احترام اینکارو انجام میدادن اما به هر حال به عنوانه یه ایرانی برای خودم متاسف شدم)no.gif : 19 par 18 pixels.
۳-در بدو ورود توی فرودگاهه ایرن
همراهانه ما مجبور شده بودن به خاطره پر بودنه پارکینگ، ماشین هارو جای دوری که خوده فرودگاه اختصاص داده بود پارک کنن و بعد  با اتوبوسه واحد (که خوده فرودگاه  گذاشته بود)برگردن سالن و در ادامه باید دوباره با همون اتوبوس  که بالغ بر ۱۰۰ نفر ازش آویزون هستن، برگردن برن ماشینا رو بیارن برای سوار کردم مسافرا که مثلا  ما باشیم (بعد از  ۱۷ ساعت پرواز شما تصور کنید قیافه ی  مارو ....)
۴-من چند سال پیش وقتی میهمانی از خارج از کشور داشتیم،یا از دوستان میشنیدیم  که مثلا  فلانی اومده و به شدت از رانندگی انتقاد کرده و حاضر نیست سواره ماشین بشه، مگر در اجبار.
 میخندیدم و میگفتم حالا درسته که اینجا بد رانندگی میکنن ولی دیگه اینا خودشون رو لوس میکنن و این حرف ها .......ولی میتونم بگم هفته ی اول که توی تهران  سوار ماشین میشدم،محکم صندلیمو میچسبیدم و فقط دعا  میکردمblue.gif : 19 par 19 pixels. که سالم از ماشین پیاده شیم و از شدت هیجان  و استرس  صدای قلبمو میشنیدم ،درست عینه این بود که داری یه گیم بازی میکنی ....اما خوب آخراش دیگه خیلی ریلکس مینشستم جلو، تازه گاهی اوقات کمربند هم نمیبستم.hulasmiley.gif : 39 par 23 pixels.
۵-روز سیزده بدر به خاطره نویان کوچولو(خواهر زاده ی احسان جان) پارکه نزدیک خونه مامانه احسان اینا رفتیم،که اونا هم بتونن بیان،البته به اصراره ما اومدن ........که ای کاش اصرار نمیکردیم،چون اومدن همانا و سرماخوردگی این پسر کوچولو همانا....وقتی گریه میکردو صداش اونجور گرفته بود،لعنت بودyapyapyapf.gif : 31 par 20 pixels. که به خودم میفرستادم ،که خدارو شکر خیلی طول نکشیدو زود خوب شد .
۶-احسان در مدت این ۲۴ روزی که ما ایران بودیم ۱۱ جلسه ی یک و نیم ساعته دندانپزشکی بود (که البته الان خداروشکر خیلی راحت تر شده)
۷- پنج روز قبل از برگشتن ما واکسن ۲ ماهگی نویان زده شد،از بدترین روزهای عمرم بود،این بچه بیش از ۷ ساعت بی وقفه  فریاد میزد ،جوری که بعد از۷  ساعت با صدای گرفته،
 میشه گفت از حال رفت و تونست کمی بخوابه (حالا من اونجا مثلا  در نقشه کمک کننده و روحیه دهنده بودم برا مامانش، اما چندین بار به زور جلوی خودمو گرففتم که نشینم زمینو زار زار گریه کنم(خدایی روحیه رو دارین؟
۸-موقع برگشته ما توی فرودگاه همه چیز خوب بود و من هم تقریبا آروم بودم اما ریحانه(دختر خالم که بینهایت به من وابسته است و ۷ سالشه )به قدری اشک ریخت و گریه کرد و حاضر نبود از من جدا بشه که نگهبانا به زور از من جداش کردن ،این خیلی تو روحیه من اثر  بد گذاشت، تا چند روز اون صحنه میومد جلوی چشمم و حالمو خراب میکرد
 
حالا از همه ی اینا که بگذریم بریم سراغه قسمت های  خوب سفرمون که خیلی هم زیاد بود،اینایی که مینویسم فقط چند تاشونه......
۱-توی فرودگاهه ایران خداروشکر  خیلی زود از قسمت چکینگ رد شدیم و پریدیم بغله خانودهامون(در کمتر از ۵ دقیقه )
۲-بغل گرفتنه عزیزانم به خصوص  خواهرم که بینهایت براش بیتاب بودم .
۳-رسیدن خونه و دیدن یه پسر کوچولوی ۳ کیلویی با موهای پر پشته مشکی و چشمایی که به شدت شبیه احسانه ،و خواهر شوهرم که حالا مامان شده بود .
۴-دادنه سوغاتی همه ی افراد به خصوص  خانواده های درجه اول و اینکه ببینی خداروشکر همه چیز بر وفقه مراده، حسابی خستگی رو از تنمون به در کرد .
۵- لطفه همه ی افراده خانواده،اقوام،دوستان،همه و همه که واقعا  شرمندمون کردن.
۶-رشده پسر کوچولوی دوست داشتنی ما که خدارو شکر حالا دیگه بعداز گذاشته ۲ ماه روی نمودار خودش بود و همه چیز خوب بود خداروشکر.
۷-دیدنه شادی عزیزانمون،pillowtalk.gif : 86 par 33 pixels.که به خاطره این یک 
سال و اندی  دوری از ما غصه خورده بودن.
۸-خوردن  چیزهای خوشمزه که تو این یه سال دوست داشتم بخورم،که یکیش که چاقاله بادوم بود رو فکر کنم به تنهایی ۳ کیلو خوردم (البته طی ۲۰ روز )
۹-دیدن آلبوم دیجیتال عروسیمون که ۲ ماه بعد از اومدن ما به امریکا حاضر شده بود و دسته مادر شوهرم امانت بود ،و آوردن آلبوم و شاسی های عروسی و نامزدیمون
 که واقعا توی این یک سال حسرت نیاوردنشون رو خورده بودم(با تشکر ویژه از همسر گلم )قلب
۱۰-گرفتن یک عالمه عکس و فیلم که حالا با دیدنشون شادی به لبامون میاد و عشقه عزیزانمون توی قلبمون.
و و و .....................یه علمه چیز ها و خاطرات خوب و گاهی شخصی دیگه که برای همیشه پیشه خودمون میمونه و با یاد آورش غرقه شادی میشیم
فقط میتونم بگم خدایا برای همه چیز شکرت ....
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ توسط سونیا نظرات ()


Design By : Pichak