من وهمسفر زندگیم

سلام دوست جوونا خوبین؟
 
منم خوبم خداروشکر،بابته پست قبل هم چیزی نبود یه ذره خسته شده بودم سیمهام قاطی شده بود ابله
مرسی دوستای گلی که به یادم بودن  و ببخشید دوستای که نگران شده بودن.خجالت
 
                             **************
 
جمعه ایی که گذشت تولده احسان عزیزم بود که متاسفانه دو تامون بیرون کار داشتیم و به جاش شنبه که روزه تعطیل بود یه مهمونی کوچولو کناره استخرمون براش گرفتم
تولدت مبارک عشقه قشنگم  ....ماچ
 
                              ****************
فردا ۱ امتحانه فاینال و پس فردا دوتا فاینال دارم که اگه خدا بخواهد اینها رو خوب بدم و تموم شن، یولکه دیگه فقط یه قسمتش میمونه که تا ۳ هفته دیگه انشالا کلا تموم شه که یه نفسی بکشم ....سبز
 
                   ***********************
وایییییییی نمیدونم چرا انقدر چاق شدم من!!!!!!!تعجبصورتم گرد شده کلا!!!!
۵۳ کیلوشدم  !!!البته لازم به ذکره که قده من ۱۶۸ هست ،مژهیعنی نه که فکر کنین چاقم الان، اما خوب توی این ۱ سال ۵ کیلو اضافه کردم
 که در نوع خودش رکورده!!!!!ابرو
                            ***************
اینم یه چند تا عکس از محوطه ی  استخر و آقا میکا (عکسای میکا برای دوستایی که ابرازه محبت میکنن بهش!)لبخند
مدل خوابیدن رو دارین دیگه!خنده
فرشته
چشم عسلی!
اینم محوطه ی  استخر
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٦ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط سونیا نظرات ()

خدا جون من اینجام،همین جا،زیره پات ،چرا نمیبینیم؟نگران
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط سونیا نظرات ()

سلام
این روزها خیلی دلتنگم،بد اخلاقم،خستم....
دلتنگه خانوادم هستم ،پارسال این موقع ها ۱ هفته بود که از ایران برگشته بودیم اینجا،چه قدر سره حال بودم...
 این روزها خیلی  خوب نیستم،پریشب با خوندن یکی از وبلاگ ها که نوشته بود روزه جمعه  صبحونه نون بربری و اینا خوردن ،دوره هم بودن با مادرشوهرش ،نیم ساعت اشک ریختم ...!!!!!
الان با مامانم حرف میزدم،دارن خونشون رو عوض میکنن،اسباب کشی داره ۲ روز دیگه،
نیاز به کمک داره،مامانش دوره،خواهرش ضعیفه نمیتونه ،شوهر خواهرش  مشغوله جهاز دخترشه،درسا مدرسه داره،منم که.......... 
کلاسهام هم دیگه داره خیلی خستم میکنه،۳ هفته دیگه یه مقدارش تموم میشه وآخره خرداد هم بقیش!
خلاصه که نیازمند دعاهای خیر و انرژی های مثبت تون هستیم دوستای خوبم!
چون این پست خیلی سرده یک سری  از عکسای سیزده بدر رو میزارم براتون (البته با تاخیر فراوان)!
راستی حالا که حرفه سیزده بدر شد بزارین اینم تعریف کنم!روزه سیزده بدر با دوستامون یه جا وایساده بودیم،که یهو یکی از پشته سر صدام کرد
وقتی برگشتم اصلآ قیافش بنظرم آشنا نیومد!
گفتم شما ؟
گفت:سونیا هستم!
که دیگه شناختمش (سونیای  وبلاگ سونیا و پیمان بود) 
همدیگرو بغل کردیم و حال و احوال و بدم از هم جدا شدیم(که یکی از نکته های  قشنگ اون روز بود)
خیلی خوشحال شدم دیدمت دوسته خوبم!
 
عمو نوروز و حاجی فیروز
 
دریاچه ی وسط پارک
 
سفره هفتسین
 
تخت  و قلیون و.....
نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۸ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط سونیا نظرات ()


Design By : Pichak