من وهمسفر زندگیم

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢۳ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط سونیا نظرات ()

بچه ی درس خونی بودم ،سوم راهنمایی با معدله ۱۹.۷۸ قبول شدم و رفتم اول دبیرستان....هنوزم که هنوزه تلخی ساله اول دبیرستان زیره زبونم میاد.........
از همه ی  سالها بیشتر درس خوندم و از همه ی سالها نمره های بد تری گرفتم.!!!!! من آدم ریاضی و فیزیک نیستم ........خلاصه که ترمه اول ریاضی رو شدم ۹.۷۵ .......دنیا برام تیره و تار شد.
اصلآ امکان نداشت...غیره قابله قبول بود برام. تک شده بودم.!!!!....من؟انقدر تو مدرسه گریه کردم که چشمم شد اندازه ی یک عدس ..
 تا رفتم خونه...مامان و بابام حتی  یک کلمه  در باره ی این قضیه باهام حرف نزدن...چه قدر فهمیده بودن که به روم نیاوردن...... 
البته که ترمه آخر همه ی درسا رو  با نمره ی نسبتا خوب و ریاضی  و فیزیک رو با نمره ی  متوسط پاس کردم...
 خلاصه گذشت  و ما اون سال از اون محله اسباب کشی کردیم و رفتیم یه جای غریب...یعنی باید مدرسه هم عوض میشد...خیلی ناراحت بودم،خیلی....آخه چون شاگرد زرنگ بودم همیشه هر مدرسه ای  
میخواستم برم به راحتی قبولم میکردن اما اون سال معدلم از ساله قبلش حدوده ۲ نمره کاهش پیدا کرده بود!!!!
خلاصه که احساسه بدی داشتم روزه اوله مدرسه..از دوستام جدا شده بودم...محله ی جدید...آدم های جدید...دوسشون نداشتم....
علیرغم  تلاشی که همه ی فامیل (به جز مامان و بابای عزیزم)برای منصرف کردنه من کردن ، اما من رو حرفم موندم و  رشته ی مورده علاقم  رو انتخاب کردم ...
روزای اول خوب نبود،غریب بودم،خلاصهگذشت  و با همه آشنا شدم و دوستای جدید وبسیار بسیار خوبی پیدا کردم(میترا و مینا و مژگان)  ...با ۳ تاشون خیلی صمیمی شدم(با دو تاشون از همون دوم دبیرستان به بعد و با سومی از پیش دانشگاهی) ...که هنوزم که هنوزه حده اقل دوبار در ماه به  من زنگ میزنن  و منم همینطور....عکسه یکیشون رو تو یکی از پستام گذاشته بودم..
شیفته ی پسر کوچوله ی  چشم درشتشم ....برای تولد و سالگرد ازدواجم زنگ میزنن...منم زنگ میزنم...از ما ۴ تا، من که اینجام....این دوستم میترا  ۸ ماه قبل از من عروسی کرد...
یکیمون هنوز مجرده...یکی هم ۸ ماه بعد از من عروسی کرد.....
اینا همه مقدمه بود که یه چیز دیگه رو تعریف کنم ...همین سال دوم دبیرستان من خیلی درسم خوب بود چون درس ها رو دوست داشتم،همیشه داوطلبی درس جواب میدادم،همیشه اولین نفر کنفرانس میدادم و.....اما
 همیشه نفره دومه کلاس میشدم ...مسلمن از اونی که نفره  اول میشد خوشم نمیومد..اونم همین طور..با هم کل کل داشتیم..به هم تیکه مینداختم...خلاصه اینجوری ....از همینجا با میترا و مینا رفیق فابریک شدیم ...
ساله سوم دبیرستان هم خداروشکر دیگه با اون رقیبم تو یه کلاس نیوفتادیم و فقط از دور هم رو که میدیدیم برا هم پشته چشم نازک میکردیم ...
گذشت و ما رفتیم پیش دانشگاهی که میترا  با دوست پسرش عقد کرد(شوهره الانش) و دیگه پیش دانشگاهی نیومد...موندم من و مینا.....
باز با رقیب جان همکلاس شدم اما اینبار طولی نکشید که شدیم دوست جون جونی ... راستش چه جوریش رو یادم نیست ....
خیلی صمیمی شدیم....یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید.....مژگان خیلی خیلی مهربون بود ..اصلان نمیتونم بگم چه لحظاتی با هم داشتیم...به شدت با هم رفتو آمد میکردیم....خانواده ی من عاشقه اون شده بودن و خانواده ی اون عاشقه من.....خونه ی هم میرفتیم..حتی  شبا میخابیدیم .....با هم درس میخوندیم...کنکوری بودیم دیگه....ماهه آخره کنکور مدرسه یه اردو برای نفرات اوله مدرسه برگزار کرد....که کلا از سه تا رشته که تو مدرسه بود ، مدرسه ۳۰ نفررو  انتخاب کرد ...من و مژگان هم بودیم...
این اردو اینجوری بود کهکل مدرسه رو در اختیاره این ۳۰ نفر قرار میدادن....به همراهه مشاوره تحصیلی و....خلاصه از ۷ صبح تا ۱۰ شب ما تو مدرسه بودیم  و درس میخوندیم ....صبحونه نهارا....
خدا میدونه چه خاطراته نابی دارم از اون دوران .....انقدر به هم وابسته بودیم که نمیتونین تصور کنین...جوری که ما از ۷ صبح تا ۱۰ شب با هم بودیم اما ۱۰:۳۰ که میومدیم خونه بازتا ۱۱ که بخوابیم اون حداقل ۳ بار زنگ میزد خونمون.....
خلاصه گذشت و من دولتی اون چیزی که میخواستم نشد اما آزاد رو همون انتخابه اولم قبول شدم ...اما اون سراسری رتبش ۹۰۰ شد....و رفت دانشگاهه علامه...
یادش به خیر حتی ثبته نامه دانشگاهمون رو باهام رفتیم..یعنی اون با من اومد و منم با اون رفتم.....
خلاصه که من فروردین همون سال با احسان نامزد کردیم...جشنه عقدمون خیلی خودمونی  بود  و فقط فامیله نزدیک بودن..مثله عمه،عمو،خاله،دایی ....اما خوب مسلمن مژگان هم بود .....
بعد از جشن ما ..یعنی حدوده  ۱ هفته بعدش دایی عزیزم که خیلی دوسش دارم وبا هم صمیمی هستیم و  هم سنه احسانه، اس ام اس داد که عاشق شده.......عاشقه  کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بلهههههههههههههههههه مژگان خانوم ..... خلاصه بعد از طی شدن یه سری مراحل اینا قرار  شد بیشتر با هم آشنا شن و شدن...و دقیقن ۵ روز قبل از عروسی ما عقد کردن و مژگان خانوم شد زندایی بنده....
موقع عروسیشون ما تازه ۶ ماه بود اومده بودیم امریکا و ما نتونستیم باشیم..خدا میدونه من چه قدر اشک ریختم ......
الان هم ۱ سال و نیم از عروسیشون میگذره ...عاشقه همن....داییم هر وقت منو میبینه میگه من مدیونه توام....
الان داشتم عکسمون  رو میدیدم یه دفع همه ی اینا از تو ذهنم رد شد گفتم بنویسمشون .....
                        ******************************************
 
پ ن ۱ :اسمه این دوستم الهام هست و فامیلش مژگانی هست، اما من هنوزم که هنوزه همون مژگان صداش میکنمنیشخند
پ ن ۲:ببخشید زیاد حرف زدم....
پ ن ۳:این عکس رو از ایران برام فرستادن ما هم که فعلا عکسه برفی نداریم گفتم اینو بزارم ببینید (با اجازه ی صاحب عکس)لبخند
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط سونیا نظرات ()

 سلام دوست جونی ها،خوبین؟
این پست  قبل  نمیدونم مشکلش چی بود که یا رمز رو که میزدی باز نمیکرد یا عکسارو باز نمیکرد...........ابلههر کارش هم کردم درست نشد. ...خلاصه ببخشید !!!!خجالت
اینجا اصلان معلوم نیست که زمستونهناراحت....هوا زیادی خوبه ...خنثی
اگه اون چند روزم نرفته بودیم لاس وگاس که اصلا سرما نمیدیدیم ..خنثی
حالا نزدیکی ما یه جای هست برا برف بازی به اسمه خرسه بزرگ از خود راضی(یه جای هست مثله همون آبعلی یا توچال خودمون) اگه خدا بخواد  در یکی دو هفته ی آینده یه سر بریم اونجا یه کم برف بازی کنیم ....مژه
 
بهمن ماه هم داره به نیمه میرسه ...یادش به خیر پارسال این موقع ها بود که در تدارک خرید بلیط برا ایران بودیم....که به خانواده ها گفتیم ....قلب
هنوز از یادآوری صدای جیغ همراه با خوشحالی مادر شوهر و مامانم وقتی بهشون گفتیم که عید میریم پیششون  لبخند رو لبم میاد ...بغل
 و خواهر شوهرم که اون موقع نویان رو باردار بود..قلب.
نویان کوچولی فشقلی که وقتی دیدمش عینه یه جوجه کوچولو بودلبخند و حالا واسه خودش مردی شده و راه میره....چند روز دیگه تولدشه....ماچ
انگار همین دیروز بود که با هیجان اومدم اینجا و نوشتم نویان جون به دنیا خوش اومدی.....وای خدایا چه قدر زود میگذره.... گاوچران
راستی من علاقه ی زیادی به آشپزی دارم ..از خود راضیواسه همین از روی سایت ها یه چیزایی درست میکنم گاهی ....خجالت
از سایت مطبخ رویا جون ژله رنگم کمان و سوپه جو با سسه سفید وشعله زرد رو درست کردم ...(راستی تزیین  شعله زرد هنر همسر جان میباشد ماچ)
از وبلاگ مهدیه جون هم این تارت گوشت رو...
 
 
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط سونیا نظرات ()


Design By : Pichak